تبليغاتX
جاده نمناک

بامادرم به ویترین طلا فروشی خیره شده بودم. ویترین مغازه پر بود از طلا و جواهرات قشنگ و جورواجور .مادرم با لبخند نگاهم کرد و وارد مغازه شد اما من خیره به طلاها پشت ویترین ماندم .انتخاب کردن کار سختی بود همه طرحها و مدلها چشمگیر بودنداما.................

گردنبند مادرم که تازه وارد ویترین شده بود از همه زیباتر بود.......

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 20:15 توسط محبوبه |

در ویرانه های وجود پس خورده ام

تو را می کاوم

و دریغ که جای پایت را باد

 دیشب با خود برد

و من چه معصومانه

در پستوی قلبم خودم را به آهنگ قدمهایت

دلخوش می کنم..........

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 6:7 توسط محبوبه |

 

                        این عکسه منه

                        لطفا نظر بدید

 

                 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 20:14 توسط محبوبه |

زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 19:11 توسط محبوبه |

معلم عصبانی روی دفتر کوبیدو داد زد:عاطفه...

دخترک خودش را جمع کرد .سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزش داری گفت:بله خانوم؟

معلم که از عصبانیت شقیقه هاش می زد توی چشمای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد :

چند بار بگم مشقابو تمیز بنویسو دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟؟ها؟؟؟

فردا  مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انظباطش باهاش صحبت کنم!

دخترک چونه لرزونش رو جمع کرد ...بغضش رو به زحمت قورت دادو آروم گفت:خانوم:مادرم مریضه...اما بابام گفته آخره ماه بهش حقوق می دن

اونوقت می شه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد ...

اونوقت می شه برای عارفه شیر خشک بخریم که شب تا صبح گریه نکنه ...اونوقت...قول داده بود اگه پول موند برای من یه دفتر بخره که من دفترهای علی رو پاک نکنم و توش بنویسم ... اونوقت قول می دم مشقامو ...معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین عاطفه ...

وکاسه اشک چشمش رو گونه هاش خالی شد.

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 1:6 توسط محبوبه |

نگذر زبهار کوچه باغ احساس چون بی تو تمام لحظه ها بارانی است.

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 9:35 توسط محبوبه |

در بازتاب سحرآمیز و آشنای خاطره ها

در زیباترین لحظه های همه ی قصه های شیرین

وقتی جهان در دلم می شکفد به شور

من صدای زنگوله ای را می شنوم

زنگوله ای کوچک و نازک و طلایی

در دنیا چیزهایی هست که هیچ کرانه ندارند

هیچ کجا بسته نمی شوند

همراه آدم می آیند هر جا که بروی و هر چه قدر که می روی

صدای زنگوله یکی از آنهاست

که مثل رشته های نامرئی سنگینی

دنیای تجربه را به سرزمین رویا پیوند می دهد

من در عمق همه ی قصه های زیبا

صدای زنگوله می شنوم

                      در ماه پیشونی  شازده کوچولو  سیندرلا.......

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 1:22 توسط محبوبه |

دلم تنگ شده برای همه آنچه  از دست داده ام دستانم پروانه ای را می خواهند که هرگز پریدن را از یاد نبرده چشمانم گریانند برای هر آنچه  نداشته ام و روحم شوق پرواز دارد همراه با بادبادکی که در کوچه های کودکی از میان انگشتانم رها شد و به آسمانها رفت تا همبازی فرشته ها شود .

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 1:10 توسط محبوبه |

داشتم از ضعف و سرمامی لرزیدم که مامان دو قاشق آب قند خورد و رفت روی پتوی نازک گوشه اتاق دراز کشید و چادرش رو رو خودش کشید ...حس کردم که چه دردی داره می کشه ...دو سه باری هم دست روی سروبدن من کشید و آه کشید ...بعدش زمزمه کرد که آخه کجا می خوای بیای ؟!

خواهرم که از شش ماه پیش تا الان دیدمش همین پیراهن تنک و نخی با گلهای صورتی و رنگ و رو رفته اش تنش بوده گوشه ی اتاق و با تکیه به گنجه خوابش برده بود .هرچند لحظه یک بار هم ناله ای می کرد و به خودش می پیچید .اون یکی خواهرم هم که از این بزرگ تر بود و فقط تاریک که می شد می دیدمش هم همین شکلی بود ...یادمه یه بار مامان به خانومی که یه بشقاب حلوا آورده بود می گفت میره خونه اعظم کار می کنه ... کمک دسته !بعدش هم بغض کرد و با صدایی که دو رگه شده بود تعریف کرد که آخرین ظرف و موکت ها هم که مونده بود پدر روانی و بی غیرت این(و با دست محکم روی سر من کوبیده بود )فروخته !دردم اومد اما هیچی نگفتم ...

داشتم بر نامه ریزی می کردم که چند ماه دیگه که قراره از این وارونگی در بیام و همه عقده هایی که اینجا نتونستم گریه کنم رو خالی می کنم که صدای پا اومد .مامان بلند شد و رفت طرف صدا و دعوا شد و... اول محکم  خوردم به یه جایی و کمی تو جام چرخیدم ...سرم هنوز گیج می رفت که پای بزرگی محکم توی سر  وبدنم خورد  و...

ممنون پدر که نذاشتی به دنیا بیام 

ممنون مادر که همراهم اومدی!...

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 9:40 توسط محبوبه |